خرید بک لینک

من عاشقِ رخسارِ بُتی غنچهدهانم

در باغِ وفا قمری خوشنطق و بیانم

امروز به شیرینسخنی شهرۀ شهرم

شیرینسخن و بلبلِ گلزارِ جهانم

 مِهر رُخِ رخشندۀ او جلوهنما شد

روشن شده از پرتوِ او روح و روانم

مِهر تو بود در دل و فکرت به سرِ من

تا شعلۀ عشقت به دلم هست، جوانم

افروخته ذراتِ وجودم شود از عشق

چون نامِ نکوی تو بیاید به زبانم

رندانه ز تشویش و ز ترغیب گذشتم

شد نامِ هنر، نقش به سرلوحۀ جانم

وحشت به دلم نیست ز افکارِ عمومی

هر چند که دلگیر ز اوضاعِ زمانم

آسوده ز غم صابرِ کرمانی شیدا

زد نغمه که 1 1ِ پیرِ مغانم


برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۴۰

برچسب: نویسنده: سام رادمنش تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:37

صفحه بندی