خرید بک لینک

چون خَمِ زلفِ پریشانت، پریشانِ تو باشم

واله و آشفته و مفتون و حیران تو باشم

چهره ماه دلآرای تو باشد در نظرگه

بارِ غم بر دوشِ جانم هست پژمانِ تو باشم

شعلهای افروختی در خرمنِ هستی و عمرم

در میانِ شعله آن عشقِ سوزانِ تو باشم

کاروانِ عُمر با تعجیل رفت از دشتِ شادی

حالیا غمدیده و محزون و نالانِ تو باشم

محوِ وحدت در سمواتِ محبت بوده جانم

حالیا، بر درگهِ میخانه، دربانِ تو باشم

صابرم در حلقه رندان بنوشم جامِ باده

بادهنوش و مستِ عشقِ روی تابانِ تو باشم

برچسب: نویسنده: سام رادمنش تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 16:36

صفحه بندی