
فرمانبر دیوان قضا باش و رضا باشاز خود بگذر بنده تسلیم خدا باشایمن ز حسودان بداندیش نباشیبگذار که از حقد بمیرند رضا باشپا بر سر هستی بزن و خرم و دلشادآسوده و راحت ز غم و چون و چرا باششرط است که تا محو شوی محو محبتغواص به دریای محبت ز صفا باشوارسته و آزاد و خدابین و وفاکیشبر کام بنه گام عمل، کامروا باشاز عجب و ریا بگذر و با خاطر خشنودمسرور و وفاپیشه و فارغ ز ریا باشعاشق ز جهان گذران کامروا رستگوید ز ولا بارکش بیم و بلا باشخواهی که شوی عالمِ اسرارِ حقیقتصابر به درِ دیرِ مغان اهلِ وفا باشبرچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۳۳ بخوانید...
ادامه مطلب
نه اعتنا به سکندر نه جام جم دارمنه جاه و منصب و نی سکه و درم دارمبود مطابقِ اندوه نامِ نامی حقدلی ز غصه و اندوه پُر الم دارمنبوده بهره و عیشی به مُلکِ پیدایشکنون به اصلِ دو عالم رهِ عدم دارممکانِ اصلی روح و روان به عرشِ برینز ترکِ جان و بدن کی فغان و غم دارمبه عشقِ صاحبِ دل میکنم قیام و سجودخوشم دلی ز صفا، پاک و محترم دارمچه هوده مُلکِ جهان در تصرفم باشدچو لطفِ ذاتِ الهی بود چه کم دارمز لطف و رحمتِ سلطانِ جان شدم صابرنظر به لطف و کراماتِ ذوالکرم دارمبرچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۶۲ بخوانید...
ادامه مطلب
ته جرعهکشِ پیرِ خراباتِ مغانمآرامدل از جانبِ آن جانِ جهانماز اَمرِ ولی رهروِ راهِ ملکوتمذکرِ علی و آل علی، وردِ زبانمباشد به سماواتِ ولا سیرِ عروجیبا شهپرِ عرفان و ولا، پر زده جانمخاکِ قدمِ یار بود سرمه چشممنامِ خوش او ذکرِ دل و شهدِ دهانمتسلیم به امرش شدم و هیچ نگفتمتا ساغر و پیمانه دهد پیرِ مغانمهو حق علی از عالم بالا بشنیدمپرواز به لاهوت کند مرغِ روانمعلم و عمل و شیوه اخلاص طلب کناین است کلامِ دل و اندرز و بیانمصابر ثمر از عمرِ گرانمایه چه بردیکمتر بنما شکوه که زار و نگرانمبرچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۵۶ بخوانید...
ادامه مطلب
دم میزنم زِ عشق و ولای تو یاعلیسر مینهم زِ صدق، به پای تو یاعلیبر لوح دل بهغیر جمالِ تو نقش نیستواصل شدم به فیضِ لقای تو یاعلیدارد بس افتخار به شاهانِ تاجدارهر بندهی فقیر و گدایِ تو یاعلینامت علی و یکصد و ده هست در عددنصفش مجیب و ذکر و دعای تو یاعلیخمسش حبیب و عُشر بود اسم ذات هوبرپا بود جهان ز بقایِ تو یاعلیکون و مکان و لوح و سموات و عرش و فرشخلقت شدند جمله زِ رأی تو یاعلیعرش خدا که قلبِ محبان باصفاستبود از نخست منزل و جای تو یاعلیهر دم رسد به گوش دل و جان عاشقانآوایِ عشق و شور و نوای تو یاعلیمستم ز شوق و نغمۀ مستانه میزنمچون بلبلی به باغ صفای تو یاعلیمنصوروار هر که بنوشد شرابِ عشقواقف شود به سرّ خفایِ تو یاعلیباشد مصون ز حیلۀ شیطان و شرّ نفسهر عاشقی ز لطف و وفای تو یاعلیتسبیحخوان به ...
ادامه مطلب
ولّیِ حضرتِ حق مهدی صاحب زمان آیدنشان از بی نشان از عالمِ غیب و نهان آیدنبی خوی و علی صولت ز زهرا عفت و عصمتحَسَن صبر و حسین آیت امامِ انس و جان آیدز سجاد او نشان دارد ز باقر نورِ جان داردز صادق صد بی...
ادامه مطلب
ای امام عسکری ای رهبر اهل یقینجلوه ی نور رخت در آسمان و در زمینقائم آل محمد نور جان و دیده اتآشکارا می شود دست خدا از آستینگوهر مقصود دریای ولای حق توئیای امام شیعیان ای رهنمای راه دین...
ادامه مطلب
شد جلوه گر در جانِ من مهرِ رُخِ تابانِ توای جانِ جانِ انس و جان، صد جان شود قربانِ توای یوسفِ مصرِ دلم، مشکل گشای مشکلممهرِ تو در آب و گلم، در گوشِ جان فرمانِ توای صاحبِ عصر و زمان، ای رهنمایِ شیعیانا...
ادامه مطلب
ذکرِ دل و زبانِ ما، علی علی علی علی مونسِ قلب و جانِ ما، علی علی علی علی در آسمان و در زمین جلوه روی او مبین نورِ دل و روانِ ما، علی علی علی علی جمالِ کعبه یقین، علی امیرِ مومنین ولای او جنانِ ما، علی علی علی علی علیست مظهرِ خدا، علیست رهبرِ ولا نهان و هم عیانِ ما، علی علی علی علی حقیقتِ جهانِ دل، بود ورای آب و گل فروغِ جاودانِ ما، علی علی علی علی جمالِ او جمالِ حق، جلالِ او جلالِ حق حقایقِ بیانِ...
ادامه مطلب
از جامِ می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم رندانه زدم گام طلب در رهِ جانان از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم هر بوالهوسی واقفِ رازِ دلِ من نیست از زهدِ ریائی و مناجات گذشتم تا داد مرا عشقِ خدا شهپرِ توفیق پَر باز نمودم ز سموات گذشتم چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم زین هستی موهوم و مکافات گذشتم از مبدا عشق ازلی دل شده روشن از وسوسه و قال و مقالات گذشتم شد ذکر دلم عشق و محبت همه عمر...
ادامه مطلب
بر رنج و غم دوران می گریم و می خندم در آتش عشق جان می گریم و می خندم بین دو عدم باشم سرگشته و سرگردان گه شادم و گه گریان می گریم و می خندم از سوز درون من آگاه نگردد کس شد شمع دلم سوزان می گریم و می خندم هر موج ز بحر غم صد کشتی جان بشکست در بحر غمش حیران می گریم و می خندم راه دل ما باشد پیچیده تر از هر ره در این ره بی پایان می گریم و می خندم تا شور جنون عشق مجنون جهانم کرد دیوانه و سرگردان می گریم و می خندم صابر ز می عرفان از ساغر دل نوشد گوید به بر رندان می گریم و می خندم...
ادامه مطلب
چه حاصل است که بعد از وفات من ماند سفینه غزل و شرح حال و دیوانم کنون که زنده و در قید زندگی هستم کسی نگفت که اهل دل و سخندانم خطوط چهره من را ببین و پند بگیر که هست دفتر عمر و کتاب دورانم...
ادامه مطلب