باغ بهشت، صحبت اهل صفا بود
دوزخ، شرارۀ ستم اشقیا بود
اهل دلی که دل به کف یار داده است
عاری ز مکر و خدعه و روی و ریا بود
جز ذات ذوالجلال که باقی بود مدام
جان و جهان به معرض بیم و فنا بود
محتاج خلق رذل و دنی کی شود کریم
هر موج بحر فیض، سخا و عطا بود
باشد کریم مظهر بخشایش و کرم
دست کریم قلزم جود و سخا بود
مهر و محبت است و عطوفت شعار ما
آئین عشق، مسلک و ایمان ما بود
جان همچو موم در کف دلدار دلرباست
جانان اگر جفا بنماید، روا بود
صابر بنوش از خُمِ توحید و جامِ وصل
ساقیِ بینیازِ دو عالم خدا بود
برچسب:
نویسنده: سام رادمنش