خرید بک لینک

باغ بهشت، صحبت اهل صفا بود

دوزخ، شرارۀ ستم اشقیا بود

اهل دلی که دل به کف یار داده است

عاری ز مکر و خدعه و روی و ریا بود

جز ذات ذوالجلال که باقی بود مدام

جان و جهان به معرض بیم و فنا بود

محتاج خلق رذل و دنی کی شود کریم

هر موج بحر فیض، سخا و عطا بود

باشد کریم مظهر بخشایش و کرم

دست کریم قلزم جود و سخا بود

مهر و محبت است و عطوفت شعار ما

آئین عشق، مسلک و ایمان ما بود

جان همچو موم در کف دلدار دلرباست

جانان اگر جفا بنماید، روا بود

صابر بنوش از خُمِ توحید و جامِ وصل

ساقیِ بی‌نیازِ دو عالم خدا بود


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۴۰

برچسب: نویسنده: سام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 18:42

صفحه بندی