
گدای کوی خراباتِ عشق جانانمهمیشه مست و خراب از شرابِ عرفانمبه باغِ شوق و به گلزارِ ذوق و گلبنِ وجدنوای عشق ز دل برکشم، غزلخوانمشرابِ ناب ز خاطر بَرَد غبارِ ملالدلم گرفته ز وضعِ زمانه، نالانمبه نالهی دف و نی رنج و غم بَرَم از دلمی دوساله به جامم بریخت جانانممهارِ صبر ز دستِ دلم رها گردیدز بیم و غصه و اندوه و رنج پژمانمبهارِ زندگیم را به رایگان دادمز بادِ وحشتِ فصلِ خزان، پریشانمفقیرِ خاکنشین بودهام به کشورِ فقرچو تاجِ فخر و شرف بر سَرست سلطانمنوای عشق و محبت ز دل کشم شب و روزشهیر، صابرِ کرمانی سخندانمبرچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۸ بخوانید...
ادامه مطلب
بال و پَر بشکسته ام صیاد آزادم مکن در قفس از یاد رفتم از وفا یادم مکن سالها در کُنجِ تنهائی به دامِ وحشتم شور و حالِ سیر و گردش نیست آزادم مکن می کشم با ناتوانی بارِ هجرانِ تو را از وصالِ خویشتن یک لحظه ای شادم مکن غم سراپای وجودم را فرابگرفته است فارغ از این رحمت و لطفِ خدادادم مکن اشکِ شاعر خونِ دل از چشمه احساسِ اوست خواهشی دارم رها از چنگِ بی دادم مکن با امیدت این دو روز عمر را طی می کنم ناامید از زندگانی، همچو فرهادم مکن صابرِ کرمانی غمدیده با غم خو گرفت بوسه زد بر پای جانان گفت دلشادم مکن برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۴۸...
ادامه مطلب