
دخترِ شاهِ ولایت مونسِ جان زینب استیارِ سلطانِ شهیدان مهرِ تابان زینب استصبرِ او ضربالمثل باشد در این عالم بداناسوهای بهر زنان، در مُلکِ ایمان زینب استدر وفاداری نمیباشد نظیرش در جهانگوهرِ مقصود بحرِ عشق و عرفان زینب استپرورش او یافت در دامانِ مهرِ فاطمهآن ولیه، پرتوی از نورِ ایقان زینب استاز پدر بردی شهامت ارث را با شورِ عشقدر جهانِ معرفت، تابان و رخشان زینب استصابرا دستِ توسل زن به دامانِ علیصابره، مظلومه و آرامِ خوبان زینب استبرچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵ بخوانید...
ادامه مطلب
آمده بود یارِ من، شورِ جنون به پا کنم جلوه نمود چهره اش هستی خود فدا کنم نهنگ بحرِ حیرتم، تحیّرم فزون بود میانِ بحر، روز و شب چو ماهیان شنا کنم روان شود روانِ من، ز خاکدان به آسمان نوای عشق را بیان به نغمه و نوا کنم سبوی باده را کشم به دوش خویش...
ادامه مطلب