
باغ بهشت، صحبت اهل صفا بوددوزخ، شرارۀ ستم اشقیا بوداهل دلی که دل به کف یار داده استعاری ز مکر و خدعه و روی و ریا بودجز ذات ذوالجلال که باقی بود مدامجان و جهان به معرض بیم و فنا بودمحتاج خلق رذل و دنی کی شود کریمهر موج بحر فیض، سخا و عطا بودباشد کریم مظهر بخشایش و کرمدست کریم قلزم جود و سخا بودمهر و محبت است و عطوفت شعار ماآئین عشق، مسلک و ایمان ما بودجان همچو موم در کف دلدار دلرباستجانان اگر جفا بنماید، روا بودصابر بنوش از خُمِ توحید و جامِ وصلساقیِ بینیازِ دو عالم خدا بود برچسبها: کاروان شعر,...
ادامه مطلب
ساقی ز شرارِ عشق، سرمست و خرابم کن در بزمِ طرب امشب، مستِ می نابم کن بس قامتِ تو دلجوست بنمای قیام ای دوست آسوده دل و راحت از روزِ حسابم کن از قیدِ ریا رستم در بندِ تو پابستم از عشقِ تو سرمستم فرشاد و خرابم کن ای مطربِ بزمِ جان بنمای مرا شادان مسرور و خوش و خندان با چنگ و ربابم کن شیرینِ دل آرائی دلداده چو فرهادم بگداخته ای دل را ز آن شعله کبابم کن با حسرت و ناکامی یک عمر به سر بردم در بوته هجرانت، بگذار و مذابم کن من صابرِ مدهوشم افسرده و خاموشم در میکده وحدت، سرمستِ شرابم کن برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۴۶...
ادامه مطلب