
من عاشقِ رخسارِ بُتی غنچه دهانم در باغِ وفا قمری خوش نطق و بیانم امروز به شیرین سخنی شهره شهرم شیرین سخن و بلبلِ گلزارِ جهانم مِهر رُخِ رخشنده او جلوه نما شد روشن شده از پرتوِ او روح و روانم مِهر تو بود در دل و فکرت به سرِ من تا شعله عشقت به دلم هست، جوانم افروخته ذراتِ وجودم شود از عشق چون نامِ نکوی تو بیاید به زبانم رندانه ز تشویق و ز ترغیب گذشتم شد نامِ هنر، نقش به سر لوحه جانم وحشت به دلم نیست...
ادامه مطلب